ی مشکلی داشتم ک ریشه تموم مریضیام بوده ک ریشه تو بچگی داشت کلا با کسی نمیساختم
درسم ک تموم شد برگشتم شهرخودم بابامم سریع گفت باید ازدواج کنی همسر فعلیم خواستگارم بود ک همکار پدرمم بود اونم خیلی دوسش داشت و بهش اعتماد داشت منم کلا با کسی نمیساختم گفتم خب شرط میزارم خونش و ماشینشو میگیرم ازش بعد طلاق میگیرم حتی تو همین فکرا ک بودم عروسیم نگرفتم از لج بابام..همسرمم ب پام سوخت اما واقعا بهم کمک کرد بعد دیدم برم دادگاه چی بگم؟!!!!مسخرم میکنن هرچییی دعا نویس بود منو برده بودن همسرم ولی مخالف بود میگف میریم مشاوره من سخت راضی شدم اما دیدم دارم کم میارم الان چن وقته میرم حالم خوب نیس اما بدم نیس بهتر شدم...