زمان دبیرستانم بابای یکی از بچه هامون ۲ تا زن داشت که توی یک خونه زندگی میکردند
به معنای واقعی زندگی مذخرفی بود
این دختر از زن دوم بود با برادرش از زن اولی رابطه جنسی داشت
خاهر بزرگشون عاشق داییشون بود آخرای سال خودکشی کرد
کلن داغوووون بودن
ولی اون موقع همیشه میگفت مامانم و زن اولی هیچ مشکلی ندارن و خوبن با هم
اونا هم همینجوری بودن خرید با هم میرفتن به هم کمک میکردن و اینا
خیلی سال بعد توی بیمارستان مامان اینو دیدم با زن اول باباش اومده بودن
من به روی خودم نیاوردم ولی وقتی نسبتشون رو پرستارا برای رضایت عمل پرسیدن زن اولی یک سری تکون داد گفت من ۵ تا بچه داشتم شوهرم هوو سرم آورد چکار میکردم مجبور بودم بسازم این بدبختم از روستا از مامان و باباش خریده بود مجبور بودیم بسازیم