شوهرم انگار تک بچس دوتا بچه هستن البته ولی اون کلا هیچ قیدی ب خانواده نداره حالا ایناش هیچی شوهرم همش چسب ب ننشه خسته شدم دیگه یا میزنگه یا اونجاس هرجا بخواییم بریم بااون میاد پارک و خرید و .... و.... دیگه نمیدونم چکار کنم از اویزون بودنش ننشم انگاری تو گوشش کرده و خوشحاله ک دیگه تنها با من جایی نمیاد منم نمیدونم چجور برخورد کنم
توام باخانوادت باش .وقتی اعتراض کرد براش توضیح بده که چقد ازاین وضعیت خسته ای
من خوبم، از وقتی به حرف آدم ها توجهی نمیکنم ، خوبم !دیگه برام مهم نیست وقتی دارم زیر بارون پاهامو محکم روی آب جمع شده گوشه جوب میکوبم و تو دنیای دخترونه خودم میخندم اون رهگذری که معلوم نیست ارث چی رو از من می خواد و با غضب نگام میکنه ، چی پیش خودش فکر میکنه !قضاوت و رفتارای آدم ها رو مثل موهام انداختم پشت گوشم ، نه میبینمشون نه اذیت میشم ، آروم و ساکت پشت گوشم لونه کردن و من تو دنیام میرقصم ، قهقهه میزنم ، و هرچقدر بخوام دیوونه میشم ..خوبم ، خیلی بهترم از وقتی فهمیدم تو دنیا یکی هست