بامادرشوهر و پدرشوهرم نشسته بودیم دم در خونه ینی تو پاگرد در خیابونم باز بود بعد پدرشوهرم بلند شد رف بالا پشت بوم متو مادرشوهرم موندیم همینجوری حرف میزدیم ک یهووو یچیزی پرت شد تو جوب ابش پاچید همجا
من شروع کردم به بد و بیراه گفتن گفتم بچها هم خرن بخدا عقلشون نمیرسه اب جوب کثیفه چرا پرت میکنن احمقا و کلی حرف دیگ
مادرشوهرمم همینجوری نگام میکرد با لبخند
بعد یهو گف آقا بود از بالاپشت بوم انداخت
دیگ فقط سکوت کردم 😒😥