بچها من امروز سالگرد ازدواجم بود ۶ سال شد .شوهرم ۳۰ سالشه ومن ۲۰ ..یه دختر ۱ ساله دارم .شوهرم وضعیت مالیش خیلی خوبه..ولی توی این ۶ سال شوهرم منو اصلا یه بارم مسافرت نبرده امروزم اصلا بهم تبریک نگفت اصلا یادش نبود من چندروز پیش بهش گفته بودم که سالگرد ازدواجمون نزدیکه .بخاطر کارش که رانندس زیاد خونه نیست منم با دخترم میاره میزاره خونه ی مامانمو میره .تا چندروز نمیاد .چندروز بود خونه نبود از دیشب اومده بود وچون خسته بود نیومد دنبالم .بعدامروز ظهر اومد خونه ی مامانم که سر بزنه که زنگ زدن بره بار بزنه من گریم گرفت چون دوست داشتم امروزو بمونه خونه حداقل یه گل بخره دید من ناراحتم گفت برم بار بزنم بیام باهم بریم گل بخریم بعدش که خواست بره گفت سعی میکنم که بیام منم گفتم اینجور که تو میگی پس حتما نمیای گفت نه بخدا میام .رفتو منم موندم خونه مامانم ساعت ۱۲/۵ شب اومده منم ناراحت بودم نیومد خونه مامانم گفت خستم خوابم میاد میخام بار ببرم منم گفتم پس من برات مهم نیستم اگه مهم بودم حداقل امروزو برام وقت میزاشتی گفت منم دارم واسه شما ها تلاش میکنم که چندسال دیگه تو رفاه باشین .منم گفتم شاید من فردا مردم دیگه پول به دردم نمیخوره یکم اینجوری باهم حرف زدیم گفت باشه من فردا بار نمیبرم میمونم که ببینم کارت چیه چیکار کنم خیلی حالم بده خواهرم زنگ زد تصویری حرف زدیم نتونستم جلو خودمو بگیرم زدم زیر گریه پیش مامانم یه عالمه گریه کردم نمیدونم چرا اشکام همینجوری داره میریزه حالا فردا چی بگم بهش
قبول کن یکم سوسول بازی دراوردی .ما هم سالگردازدواجمون نزدیک میریم ۷ سال یه بارم چیزی نخریده اصلا یادش نبوده سال اول ناراحت شدم بعدش دیدم کلا به این چیزا اعتقاد نداره ولش کردم .مهم پول پول دربیاره من توارامش باشم
به لطف دوستان عزیزم ۴ دفعه ترکیدم اونم بدون مقدمه لطفا تاپیک های مورد دارنزنیدکه آدم جواب میده یهو میبینه صفحه اش کارنمیکنه