میدونم اولش با اختیار قبول میکنی . عاشق میشی ...از ترس حرف مردم زن بودن و انتخاب میکنی و بعد بچه و هدیه خدا رو هدیه ای که کلی عشق باهاشه و فقط یه مادر درک میکنه
ولی واقعا محکوم به این نباید باشیم با وجود بچه تا دیر وقت بیدار ماندن صبح زود بیدار شدن به خونه و زندگی رسیدن .نهار .شام تمیز بودن .......کسی نمیگه چقد خسته ای .....
کسی نمیفهمه چقد دلت میخاد یه ربع بخابی .کسی نمیدونه چقد دلت یه خونه تمیز یه چای با ارامش میخاد و ...
و با این وجود دلت حتی نمیخاد تار مو بچت کم بشه و با همه این مشکلات عشقشو به جون میخری