زنده باشی عزیزم
میدونی من یه بار بیشتر نرفتم پابوس آقا. همون یه بارم بقیه خانوادم که میرفتن بازار من میرفتم توی حرم مینشستم. اصلا یه هوای عجیبی داشت برام. عاشقش بودم. چند سال بعد یه بار تلویزیون صحنو نشون داد که خادما داشتن فرشارو برا نماز پهن میکردن. یاد اون روزا افتادم. به معنای واقعی دلم پرکشید. حسرت خوردم که چرا توی حرم نیستم. شبش خواب دیدم.
خواب دیدم توی صحن اصلی سرپا وایسادم. اطرافم مردم سرگرم کار خودشون بودن. رو به گنبد طلا ایستاده بودم. یهو یه آقای سفید پوش از جلوم رد شد. از این لباسای سفید و بلند اعراب پوشیده بود. توی خوابم میدونستم باید برم دنبالش. از در سمت خانما رفت داخل. به خانما اصلا نمیخورد. راه براش باز میشد. انقد رفت تا رسید به ضریح. وقتی رسید به ضریح غیب شد. منم جایی که بودم وایسادم. نرفتم کنار ضریح. از ضریح یه صدای بم و بلندی اومد که ازم پرسید چه حاجتی داری؟ نمیتونستم حرف بزنم. مثل این بود که یکی گلومو گرفته. تلاش میکردم چیزی بگم ولی اصلا نمیتونستم. حاجت هم زیاد داشتم. ولی همه برا این دنیا بود. داداشم خونه دار بشه. خودم ازدواج موفقی داشته باشم. بابام وضع مالیش بهتر بشه. ولی نمیتونستم هیچی بگم. صدا هم مرتب اصرار داشت حاجتتو بگو. یهو توی ذهنم اومد دوست دارم عاقبت به خیر بشم. تا این اومد توی ذهنم گلوم باز شد. بلند گفتم عاقبت بخیر بشم.
بعدش از خواب بیدار شدم. برا مامانم که تعریف کردم گفت بهترین حاجتو خواستی.