صب بعد صبونه خوابیدم خواب دیدم توی حسینیه هیءت اومده من و چندتا زن چادر مشکی ذکر میگفتیم و روضه میخوندن یهو دیدم ی بچه پسر جلومه ک تقریبا 4 سالش هست و خوابه. گفتن بچه خودمه.من باردارم. بچه لباس مشکی تنش بود. دستاش قطع شده بود. ب جای دستاش پارچه مشکی پیچیده بودن. انقد گریه میکردم ک نگو گفتم بچه بدون دست رو چیکارش کنم. دوباره تو دلم میگفتم حضرت ابوالفضل هم دست نداشت. خیلی گریه کردم از شدت ناراحتی لرز کردم بیدار شدم. کسی تعبیرش رو میدونه؟