2777
2789

کلا ۶ سالم بود ک فهمیدم یه خواهر دارم تو شکم مامانمه و قراره ۹ ماه دیگه دنیا بیاد خیلی خوشحال بودم خیلی خیلی تا اینکه یه شب منو گزاستن پیش مامان بزرگمو و رفتن نینیمونو بیارن تو عالم کودکی میگفتم دارن میرن نینی بخرن چقد خوشحال بودم فردا صبحش اومدن و من دنیام کلی قشنگ تر شده بود باهاش بازی میکردم بوسش میکردم تا اینکه خواهرم شد ۲ ماهش و یکدفعه ایی رشدش متوقف شد دوماه رشد نکرد و مامانم غصه میخورد و من روز به روز افسرده تر میشدم مامانم دیگه شبا نمیومد خونه و من تنهایی مجبور بودم شبا رو صبح کنم از ترس میرفتم کنار مادر بزرگم اون خواب لود و من تا صبح میلرزیدم  تا اینکه خوااهرم ۶ ماهش شدو قرار شد اخرین جوابو کمیسیون‌پزشکی بده بهمون رفتن و من باز تنها موندم وقتی اومدن مامانم‌میزد تو سرش و میگفت بدبخت شدم همونجا بود ک من عین بچگی فهمیدم دنیا خیلی نامرده خواهرمو عزیزمو به همین راحتی جوابش کردن بابای من جوون بود کلا ۳۰ سالش بود ولی یه شبه کمرش شکست موهاش سفید شد و شد یه ماه دیگه همه منتظر مرگ خواهرم بودن ولی من نبودم من میگفتم اجی بزرگ شه بریم بازی کنیم تا اینکه یه روز حالش خیلی خیلی بد شد مامانم رفت تاکسی بگیره ببریم دکتر  

شکست خورده 

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

 همونجا تو بغلم جون داد و من تو عالم بچگی از ترس نمیدونستم چیکار بکنم نمیدونم  چجور گذشت کی خاکش کردن کی مردم رفتن فقط فهمیدم کل خانواده داغون شده بود مادرم میرفت امام زاده شهرمون و گریه میکرد جوری ک‌همه میشناختنش حالا دیگه افسردگی منم مهم نبود مامانم افسرده شده و اصلا کاری ب من نداشت غذا نداشتیم ی روز از شدت گشنگی مجبور شدم سیب زمینی خام خوردم یعنی تنها خودم بودم و خودم هیچ کس نبود ک بگه بچه ۶ ساله باید چیکار کنه شده بودم ی دختر ۶ ساله افسرده تا اینکه رفتم مدرسه و چون ب شدت قشنگ بودم و سرزبون دار همه باهام دوست شدن و یکمی برگشته بودم ب زندگی تا اینکه شد و من رفتم دبیرستان یادمه ی پسر خاله داشتم و دختر داییم خیلی تو کفِش بود و منم چون میخواستم بهش بفهمونم من از اون دختر داییم سرترم و بخاطر بی مهریایی ک در حقم شده گفتم من در عرض ی روز میتونم مخشو بزنم خداشاهده از سر لجبازی حتی بهش گفتم من فقط میخوام بهت ثابت کنم ک من چیزیو ک میخوام ب دست میارم با اون پسره جور میشم دلی بهش گفتم اصن دوسش ندارم فقط چون تو پز میدی ک منو میخواد و به تو توجه نمیکنه نشونت میدم‌چجور برام‌میمره

شکست خورده 

خب؟

همینجوریش یه شهر بام بَده..تو سمت من باش عذابم نده💔🎶🎶🎶🎶🎶🎶🎶🎶🎶🎶🎶🎶🎶      یکروز بالاخره آخرین کسی که تو رو میشناسه میمیره! و خاطرت برای همیشه فراموش میشه....! پس از زندگیت لذت ببر❣️

ب پسر خالم پیام دادم تا حرص دختر داییمو در بیارم ولی کاش نمیکردم این کارو یادمه قشنگ ساعت ساعت ۱۲ شب بود بهش پیام دادم سلام پسر خاله خوبی ب دقیقه نکشید جواب داد سلامعزیزم  تو خوبی نمیخواستم باهاش وارد رابطه بشم فقط میخواستم حرص دختر داییمو در بیارم ک اذیتم میکرد سرد جوابشو دادم ممنون شما خوبین چیکارا میکنین خاله خوبن جوابمو داد بعد گفت خوب شد خودت پیام دادی چند وقتی بود میخواستم ی چیزی بهت بگم ولی روم نمیشد منکه تعجب کرده چیکارم داره گفتم خیر باشه پسر خاله چی شده کار شما ب ما افتاده

شکست خورده 

گفتم جانم بفرما گفت ک من خیلی وقته دلم باهاته عاشق چشمای سبزت شدم من گفتم اخه پسر خاله من هنوز سنی ندارم ک من کلا ۱۳ سالمه اصلا دوست ندارم وارد رابطه بشم چون تازه روحیم داشت بر میگشت تازه مامانم حالش خوب شده بود و داشتیم زندگیمونو درست میکردیم کلا خانواده ازادی بودیم من بابام خیلی اوپنه و اصلا چک نمیشدم و کاریم نداشت یادمه اون موقع ها لاین و بی تالک و ... بود و همه میگفتن خطرناکه و نمیزاشتن بچه هاشون برن ولی پدرم خودش برام نصب کرد و اگه دوست پسرم داشتم ب خودش میگفتم اونم مشکلی نداشت کلا با بابام خیلی راحت بودم گفت باشه من منتظر میمونم تا خوب فکر کنی فقط بدون تا وقتی بزرگ بشی دوستت دارم بعد میام سراغت ی سال بهت فرصت میدم فکر کن بهش بعد ی سال دوباره میام طرفت

شکست خورده 
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز