بخدا خجالت کشیدم باباش بفهمه الکی بش گفتم بیچاره چقد گشت واست پیداشون کرد ... ساعت شیش بیدار شد بره سرکار هی میگقت کلیدام کو هی میگشتم گف الان مدیر سرم غرم میزنه گفتمش دیشب همین جا دیدمشون اما نیست رفت اسنپ بگیره ک پسر شیش ساله ام از سرصدامون بیدار شد گفتمش عزیزم کلیدا باباتو ندیدی گف نه بعد ده مین پاشد اوردشون دیشب میگفت باید منو ببرین خونه بابابزرگم اینا بش میگفتیم نه رفته بود قایم کرده بودشون
جدا از کلیدا داشتم دعواش میکردم با پرویی تمام جوابمو میداد بخدا از بس زدمش دستام درد گرفته الان