اینو بخونید تا بقیش رو تایپ کنم.
۵ساله از عقد و عروسیم میگذره.وقتی شوهرم اومد خواستگاری بهش گفتم من نمیخوام روستا زندگی کنم(خونه ما شهره،پدرشوهرم روستا،فامیل هم هستیم)اونم گفت باشه شما یه مدت بیا اونجا تا من کارمو جور کنم یه عمر من میام جایی که تو دوست داری زندگی میکنم.منم ۱۸سالم بود و ساده ساده گفتم باشه.توی نامزدی نزدیک عروسیم بود که گفتم من روستا نمیام باید واسه من خونه اجاره کنی(ما دوتا جاری هستیم.جاریم شهر بود.یعنی شوهرم و برادرشوهرم یه خونه شریکی داشتن که اونا اونجا زندگی میکردن)شوهرم گفت من از اجاره نشینی خوشم نمیاد.تو یه مدت بیا اونجا بشین قول میدم هروقت ببینم واقعا نمیتوتی خونهاجاره کنم برات.هرکار کردم نیومد منم سااااده گفتم عیب نداره یه مدت میام اونجا زندگی میکنم.تا اینکه عروسی کردیم دوماه شد ۴سال!!!در ضمن اینم بگم من از لحاظ اجتماعی و فرهنگی و ظاهری خیلی از همشون سر ترم ولی اقا واسه من ناز میکنه