2777
2789
عنوان

حکایت یک پادشاه

143 بازدید | 19 پست

روزی به پادشاه خبر دادند که یک مردم را دیده اند که شباهت زیادی به او دارد پادشاه دستور داد ان مرد را بیاورند وقتی ان مرد را نزد پادشاه بردند پادشاه با تمسخر به او گفت آیا مادرت در قصر پدرم کنیز بوده

ان مرد گفت نه ولی پدرم باغبان قصر مادرتان بوده

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

اههههه سر تا پاشوووووو قهوه ای کردد😂😂😂

تیکر تولدم مجردممممم 😘دنبال دعوا نیستم تا وقتی میش با حرف زدن مشکلو حل کرد  اگ جوابتو ندادم این ب این معنی نیست ک جوابی نداشتم این ینی اینک من با ابلهان بحثی ندارم ❤️🤗 

خب فرقش چیه؟ اولی توهین ب اون بود و دومی توهین ب شاه؟

باز کلیشه های جنسیتی. 

هردو ب یک نوع اتفاق اشاره کردتد ک برای هردو سرشکستگی هست.‌

جکش هم‌خوب تیست

من‌ مادر دو فرشته آسمانیم💫💫 یکی در دستان خدا آرمیده و دیگری در آغوش من💞 
خب فرقش چیه؟ اولی توهین ب اون بود و دومی توهین ب شاه؟ بار کلیشه های جنسیتی.  هردو ب یک نوع ات ...

و هر دو احساس پیروزی کردند از حرفی که زدند 

و هر دو خیانت رو فقط برای زن بد دیدند 


و بدتر اینکه کاربرهای اینجا دارن به این موضوع میخندن

 فرعون به خاطر پیشگویی ها بچه ها را میکشت

 پدر حضرت موسی در نزدیک کاخ فرعون کار میکرده

مادر موسی جهت دیدن شوهرش به آنجا میره و نطفه موسی بیخ گوش فرعون بسته میشه

آخرش هم موسی در خود کاخ بزرگ میشه و فرعون را سرنگون میکنه



ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   fwtimzare  |  17 ساعت پیش
توسط   حمیدم355h  |  16 ساعت پیش