اقا من ناراحت شدم بعد از دست شدن رفتم روی تختم
یکدفعه مامانم داد زد سونیااااااااااااا
چرا فرار میکنی!!!؟؟؟؟
من گفتم اومدم ! اقا بدبختی تااااازه شروع شد
شروع کرد به اینکه تو عرضه کار کردن نداری و بی عرضه ای و مردم فلانن و بهمانن و بسه دیگه این همه دست پاچلفتی هستی!
منم هی این وسط دارم میگم اقا من رفتم و اومدم تو ببخش و بسه
حالا ایشون رفتن بالا مِبَر و شروع کرد به یاد آوری گذشته
خجالت بکش فلانی بلده کار کنه
تو بری خونی مامانجونت نمی تونی از پس خودت بر بیایی و ...
من این وسط دارم هم خیارشور و گوجه میبرم و بعدش ایشون گفتن اگه زودتر میومدی اینطوری نمیشد
گفتم خب الان غذات داغه که خیارشور و گوجه هم آماده است!!!
مامانم گفت نه تو باعث شدی من پنیر رو نیارم و ....
اقا منم کوفتم شد و گورم رو گم کردم تو اتاقم و در رو با آرامش بستم و قفل گردم!!
ادامه پیام بعدی