دو تا تاپیک قبل جریانو گفتم چیه
آخرش به هر بدبختی بود رفتم به مامانمم گفتم قضیه چیه عکسم نشون دادم خیلی حالش بد شد گفت فعلا به بابا و داداشت چیزی نگو تا فرزانه( زن داداشم) رو ناهار دعوت کنم ببینیم جریان چیه...خلاصه امروز ناهار دعوتش کردیم اومد بابا و داداشم سرکار بودن فقط من بودیم و خواهرم و مامانم و زن داداشم...خواهرم که خیلی گرفته بود اصلا زن داداشمو محل نمیداد آخرش زن داداشم اومد گفت مریم( خواهرم) چشه چرا قیافش توهمه منم گفتم چیزی نیس شوهرش زنگ زده بود گفت غلط کردم توروخدا برگرد و خیلی پشیمونم...
یهو چشاش چهار تا شد حسابی تعجب کرده بود ولی دیگه چیزی نگفت فقط رفت تو فکر....مامانمم متوجه شد اومد براش چایی آورد یکم حال و احوال کرد بعد گفت راستی فرزانه جون دیروز زنگ زدم خونتون مامانت برداشت گفت خونه نبودی زن داداشمم گفت آره رفته بودم آرایشگاه مدل مویی که میخوام شینیون کنم واسه عقدمو نشون بدم ببینم میکاپ آرتیست نظرش چیه...بعد اصلا ارایشگاهی رزرو کرده بودیم مسیرش به اون پارکه نمیخورد!!
منم گفتم عههه من موقع رفتن دیدمت فلان جا نشسته بودی تو پارک ولی دیگه خیلی دیرم شده بود نرسیدم بهت سلام علیک کنم( نگفتم با شوهر خواهرم دیدمت) یهو رنگش پرید هول شد گفت عههه آره خونه دوستم اون طرفاس منتظرش بودم بیاد باهم پیاده روی کنیم اونجا...یه دفعه خواهرم قاطی کرد شروع کرد جیغ و داد کردن گفت کم دروغ ببفاف به هم دختره همه کاره خوبه قبل عروسیت فهمیدیم چی هستی که خودتو نندازی به داداشم بدبختش کنی...حیف داداشم که پنج سال عمرشو حروم تو کرده خجالت نمیکشی با شوهر سابق من ریختی روهم...ما فکر کردیم داریم الکی گندش میکنیم ولی با این چرتو پرتایی که تحویلمون دادی دیگه مطمئن شدیم....خلاصه کلی چیز بهش گفت زن داداشمم خودشو زد به مظلومیت الکی گریه کرد گفت به خدا اشتباه دیدینو اینا عکسم نشونش دادیم زیر بار نرفت فقط گریه کرد آخرش خواهرم از عصبانیت برداشت زنگ زد به داداشم با جیغ و داد که قضیه رو تعریف کرد داداشمم گفت الان میاد خونه زن داداشمم با گریه قبل از اینکه خواهرم گوشیو قطع کنه بدو بدو از خونه رفت بیرون...من خواستم برم دنبالش نذارم بده که داداشم بیاد ولی مامانم نذاشت...
اعصابم خیلی خورده...هستین بقیشو بگم؟