ما خیلی همو دوست داشتیم همیشه بهم میگفت تو بهترینی خیلی همو درک میکردیم اما شوهرم گولش زد و صیغه کرد اونم بعد اینکه فهمیدم گفت نفهمیدم اشتباه کردم دوستیمونو بهم نزن
به حدی ازش متنفر شدم که هر روز نفرینش میکردم با خودم میگفتم اگه ببینمش بهش فحش بدم اما اون روز تو پارک دیدمش اون اونور تنها با بچه هاش منم اینور با بچم
دلم براش پر کشید اونم معلوم بود از دیدنم ذوق کرده اما خب سرش پایین بود بخاطر خیانتی که در حقم کرده بود
چند وقت پیشم احوالمو از یکی پرسیده بود