سرسیاه زمستون بود و کرسی وسط مهمونخونه مثل زمستونای قبل و قبل تر به راه بود...
گفتم برای خالی نبودن عریضه یه لبخنده زورکی تحویل خاله خان باجی هایی که ته اتاق بست نشسته بودن و مجلس پچ پچشون به راه بود بدم...
میدونستم الاناست که با دیدن قیافه ی لپ گل انداخته ی من متلک پرونی زیر زبونشون مزه کنه...
مثل کسایی که مظلوم گیر انداخته باشن...
سلام کردم
و نیم خیز شده نشده نشستم
و یه پر کرسی رو رو پاهام کشیدم...
جمجمه م پر شده بود از صدای شکستن تخمه و خواهر خواهری که به جون هم می بستن...
مه لقا بانو که به من نزدیک تر بود و سعی داشت با یه تکون نرمی خودشو جمع و جور کنه با لحن سراپا پوزخندی پرسید
چندسالته دخترجون؟
دلم نمیخواست حرف بزنم...
یهو یه ریزه چهره ش رو تو هم کشید و گفت:
وا نکنه زیر لفظی میخوای دختره هاجر؟
دخترم دخترای قدیم...
با تته پته گفتم چهارده سال
چشماشو گرد کرد و گفت دختره ی دیلاق!
قدیما دخترا هم سن تو که بودن اقل کم دوتا شیکم زاییده بودن آقام خدا بیامرز میگفت کراهت داره دختر که دوازده رو رد کرد کنج خونه بشینه...
خوبیت نداره...
مردم چی میگن؟!
با یه زبون درازیه آمیخته با شیطنت
گفتم خودتون چی؟
بچه هاتون کجان؟
این بار مظلوم تر از چند ثانیه پیش آروم دم گوشم گفت منو میگی؟
بچه م نمیشد دختره هاجر...
گفتم شوهرتون چی شد پس؟
گفت:عباس رو میگی؟
چند سال بعد خودم زنش دادم...
گفتم إ جلل خالق...
عاشقش نبودین مگه؟
گفت مگه تو هم میدونی عاشقی چیه سیاه سوخته ی زغال اخته؟
فکر کردم از خانومی فقط شیطنت دختربچه ها و گل درخت توت رفتن و غاز چرونی بلدی که...
گفتم نگفتین که!
گفت عاشقش بودم...
عاشقش بودم که تنهام...
تنهایی که شاخ و دم نداره ننه...
لباشو ورچید و گفت
اما خدا به داد شماها برسه با عشقای آبکی این زمونه...
طلعت خانوم همسایه ی پشتی...
با آرنج یه لگد به پهلوش زد و گفت هفته ی دیگه شیرینی خورونه...
دل پسر عباس گیره پیشش مه لقا...
میدونی که دیگه...
بچه های این دوره و زمونن هنر کنه و جونش از شیطنت در نره یه بله بگه و خلاص...
مه لقا بانو ابروهای کم پشتش رو بالا انداخت و گفت عباس؟!
انگار یه باره دیگه رفت به گذشته ها...
با حالت از خود بیخود زیر لب دعا میخوند و فوت میکرد تو صورتم...
و فقط این من بودم که بین اون همه آدم تو اون جمع از عمق وجود فهمیده بودم که
مه لقا بانو رسم عاشقی رو تا تهش پیاده رفته بود...