بچه ها تاپیک قبلیو مینویسم،تورو خدا یکی کمکم کنه،سلام بچه ها،خوبید،الان با چشمای گریون مینویسم،فقط ی خواهش ازتون میکنم قضاوت نکنید منو،واقعا حالم بده،
من ۲۷سالمه،سال ۹۳عقد کزدم و ۹۷عروسی،الانم طلاق گرفتم.داستانشم خیانت ایشون بود و بیکاری و..خودم کارمند رسمی هستم.بگذریم ک چقدررر شکستم سر این قضیه.
بعد اون ی اقایی اومد توزندگیم من خیلی تنها بودم بچه ها،ادعای عشق کرد و دوست داشتن،بعد فهمیدم زن داره،گفت بخدا داریم جدا میشیم شرایطم مث خودته،اما دیدم نه داره باهاش زندگیمیکنه به یه بدبختی و جون دادنی ازش جدا شدم خدا میدونه که چقدر عاشقش بودم،به صورت خیلی اتفااااقی همون روزا ک حالم بد بود،یه نفر اومد گفت من دوستت دارم و...منو یه جا ک رفته بودم خونه بپرسم دیده بود،مهندس اونجا بود،من خداییش نمیخاستم برم تو رابطه،بهش گفتم من یبار جدا شدم گفت برام مهم نیست من عاشقتم،
ولی من حسی نداشتم میترسیدم،۴-۵ماهی من کم محلی میکردم و بهش میگفتم من موندگار نیستماااا،من میترسم از عشق و عاشقی،بچه ها اینجا اشتباه خودم بود(اون اقا ک زن داشت و من ازش جدا شده بودم پیام داد و گفت ی کار واجب باهات دارم نیایی عکستو پخش میکنم باید یبار ببینمت و من رفتم و متاسفانه ایشون منو تعقیب کرده بود و دید)😔😔😔😔😔
من براش گفتم ،باورتون میشه حتی اون موقع هم منو دلداری میداد گفتم برو فکر بد میکنی رو من تو،گفت نه بهت حق میدم و بذار کنارت باشم.خیلی دوسم داشت و من قدر ندونستم.
از اون روز به بعد من عاشقش شدم،خودش فهمید،اونم دوسم داشت و به خانوداشم حتی گفت من با خواهرش در ارتباط هم بودم.
اما زیاد دعوا میکردیم من اعصاب درست و حسابی ندارم،اونم نداشت.
راستش اخرین دعوامون ماه پیش بود از اونجا یهو گفت نمیخامت اینهمه تو گفتی منو نمیخایی نوبت منه،اصرار کردم گریه کزدم موند،الان باز رفته،اصرارش میکنم میگه نمیخامت دیگه ولم کن😔😔😔😔من ادم مغرووور،به چه روزی افتادم.
از تنهایی میترسم😔😔از اینکه نباشه میترسم😔بچه ها کمک.سرزنش نکنید فقط کمک