خیلی حالم بده از خودم بدم میاد نمیدونم تاحالا این حسو تجربه کردید که از خودتون منتفر بشید یانه
خیلی حس بدیه احساس پوچی میکنم دیگه دلم نمیخواد تو این دنیا باشم به هیچ دردی نمیخورم
من به شدت ادم خجالتی ایم با اینکه ازدواج کردم ولی هنوز این خجالته باهامه ولم نمیکنه وقتی توی جمع هستم خیلی عذاب میکشم توی جمعای خودمونی و بین پدرومادرامون نه ها جمعای بزرگتر
اصلا نمیتونم حرف بزنم همیشه ساکتم چون خیلی برام سخته حرف زدن توی جمع سعی میکنم خوشرو باشم به همه لبخند بزنم ولی اصلا بلد نمیتونم با آدما ارتباط برقرار کنم خیلی اعتماد به نفسم پایینه
از طرفی تو زندگی مشترکم این مشکل یه جور دیگه خودشو نشون داده همسرمن خیلی مهربونه خیلی هوامو داره اصلا اذیتی نداره توی زندگی برای من همه جوره حواسش بهم بوده ولی من هیچ موقع نتونستم پیش همسرم خودم باشم هیچ وقت تاحالا اون چیزی که ته دلم بوده رو بهش نگفتم خیلی وقتا بخاطر همین رودروایسیه یا ملاحظه های بیخودیم پا رو دلم گذاشتم از خواسته هام گذشتم حالا این گذشتنا همش شده واسم یه حسرت
نمیدونم چیکار کنم هیچکسو ندارم باهاش حرف بزنم ینی کسی بتونه منو درک کنه نیست انگار