بعد کلی انکار ک منم داشت باورم میشد گفت خب ببخشین .بگذریم بازم بعد من تو خودم بودم .همسرم یک همکار معتاد داره.برگشت بهم گفت کاری نکن برا آرامش اعصابم برم منم تریاک بکشم.میدونه متنفرم از مواد.منم گفتم منم الان زنگ میزنم ب مامانت میگم این یک قلمو.دیگه مجبورش کردم دست رو قرآن گذاشته سمت مواد نمیره اما بازم میترسم