اوووه بابا یه زمانی پدرپلیسع و خودش به خاطر فقر تو مغازه یاور غذا میخوردن و ظرف هاش رو میشستن بعد اینا فک میکردن اونجا جن داره که این کارا رو میکنه بعد که یاور فهمید گاری که خیلی دوسش داشت رو داد به پدر پسره با کلی میوه گف برو اگه تونستی خرج خودتو در بیاری دیگ پیش من نیا اینا هم رفتن خرج خودشون رو در آوردن حالا پسره میگه من مدیونشم