بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
الان چون طلاگرونه نمیخاد هرمناسبت طلا برد همینکه مثلا امروز فطرع براش حلوا ببرن بعد ...
برای من عید قربان و یلدا و عید بزرگ طلا و لباس و خوردنی همه چیز اوردن ولی اینم بگم که برای عید قربان و یلدا خود شوهرم اومد و همه چی خرید و همش با خودش بود ولی برای عید بزرگ خانوادش اومدن ولی جاری و خواهرشوهر هیچی حتی خونشون رفتم هیچی ندادن نه برای پاگشا نه عیدی درصورتی که من برای اونا کادو بردم چون اولین بار میرفتم خونشون برای خواهرشوهرم عیدی خریدم ولی اونا نه.ولی منم تصمیم گرفتم از سال بعد عیدی اینا ندم به هیچ کدومشون برای بچه هاشونم خیلی کم چون خیلی بهم برخورد
سرمن یه سمساری قدیمی وشلوغ پلوغه که توش همیشه جنگه.بین امیدوناامیدی.بین خنده و گریه.بین رسیدن و نرسیدن.بین ولش کن و تو می تونی.توی سرمن همیشه هزارتا زن کولی دارن کل میکشن همیشه دونفردارن سر قیمت ی قاب عکس قدیمی چونه میزنن،همیشه یه بااحتیاط برانید داره قدم میزنه.دلم یه موزه ی قدیمیه.ی موزه ای که فقط یه نفررو برای دیدن داره.توی دل من نگاه توریخته رو درودیوار.توی دل من هواپره ازکشش افقی لبای تو.پر از بزن بریما.توی دل من همیشه هزارتا نظامی دارن یک صدا میخونن پایان شب سیه سپید است ...شاید برای همینه که من هیچوقت دختر عاقلی نبودم!به هر حال صبح میشه این شب