شوهر من توی شرکت لبنیات کار میکرد ازبس سبدای سنگین برداشته بود کمر درد داشت پسرعموی نامردش خونهدمادرشوهرم مهمون بودگفتش یه قرصت میدم درد نداشته باشی نگو ترامادل هست همسرم خورد دوبار تشنج کرد منم دست تنها شبی که زلزله سنگین اومده بود بدترین شب زندگیم بود اونشب حالا یه بارش خونه داییش بودیم اونا کمک کردن رسوندیم بیمارستان