2777
2789
نمیدونم انقدعه تو این زندگی اذیت شدم دوست دارم فنا شم زندگی دوباره هم نمیخوام

منم تا چند سال مثل مرده متحرک بودم!! ولی چاره چیه! برای مردن همیشه وقت هست!  ولی اگه از اون لبه افتادی دیگه راهی برای برگشت نیست!

الانم که به گذشته فکر می کنم با خودم می گم ای کاش از همون روزهای اول هزینه می کردم برای مشاوره و روانپزشک و سریع حالم خوب می کردم و اون چند سال تو برزخ نمی گذروندم!!

در قضاوت همه حق را به تو دادند ولی، نکته اینجاست که من راز نگه دار ترم

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

نمیدونم انقدعه تو این زندگی اذیت شدم دوست دارم فنا شم زندگی دوباره هم نمیخوام

خانه بهداشت محله اتون مشاوره رایگان داره! برو صحبت کن خیلی سبکتر می شی!

در قضاوت همه حق را به تو دادند ولی، نکته اینجاست که من راز نگه دار ترم
خانه بهداشت محله اتون مشاوره رایگان داره! برو صحبت کن خیلی سبکتر می شی!

میدونی اصلا حال ندارم برای درد و دل 

پرم از درد ولی با کلمات نمیشه اداش کرد

همسر اینده ایلان ماسک

اگر کسی را دیدید که از کوچکترین چیزها لذت می برد،

محو طبیعت می شود، کمتر سخت می گیرد،

می بخشد، می خندد،

می خنداند و با خودش در یک صلح درونی ست،

او نه بی مشکل است نه شیرین مغز!

او طوفان های هولناکی را در زندگی پشت سر گذاشته و قدر آنچه امروز دارد را می داند.

او یاد گرفته است که لحظه لحظه ی زندگی را در آغوش بگیرد ...

میدونی اصلا حال ندارم برای درد و دل  پرم از درد ولی با کلمات نمیشه اداش کرد

درد و دلت رو کاغذ بنویس برای خودت قانون بزار روزی ۱۰ صفحه همه چیزهایی که تو دلت هست و ناراحتت می کنه رو بنویسی حتی شده فحش و بد و بیراه نسبت به آدم هایی که اذیتت کردند بعد کاغذها رو ریز پاره کن و بریز بره!  بعد یک ماه می بینی که چقدر سبکتر و آرومتر شدی!!

در قضاوت همه حق را به تو دادند ولی، نکته اینجاست که من راز نگه دار ترم
ما گناه داشتیم خدایا 

🍇 کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت. روزی اسبش فرار کرد.

🍇همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا

🍇روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا

🍇پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود افتاد و پایش شکست.
همسایه ها گفتند:چه اتفاق ناگواری!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا

🍇فردای آن روز افراد دولتی برای سربازگیری به روستای آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا

🍇 و این داستان ادامه دارد...
همانطور که زندگی ادامه دارد...
وخدا هيچگاه بنده اش را نمی آزارد...
كه او عاشق ترين معشوق است

ازصميم قلب ميگويم:
❣️راضيم به رضای خدا❣️

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792