از وقتی ک هجده نوزده سالم بود هر خواستگاری میومد همسایه همون یه کاری میکردن ک میرفت وپشت سرشم نگاه نمی کرد همیشه ب مامانم میگفتم همسایه هادارن پشتمون بد میگن حتی یه بارم خونمونو اتیش زدند هی می پروندنش ولی قبول نمیکرد هی ب من و قیافم ایراد میگرفت تا این ک شد با یه پسر حسابدار ازدواج کردم ازش بدم اومد اونم گفت حتمن همه میدونن شما چی هستین چون هیچ خریدی برام نمی کرد همش خصیص بازی در میورد ب خاطر خودنودش همش دعوا داشتیم هیچ تنهایی بر گشتن نرفتیم همیشه بابد مامانو خواهرشم میبردیم ازش متنفر شدم الان میگم شاید اگ همسایه هامون اون جوری نمی کردن سرنوشتم خوب میشد