دوست داشت ب گوشه ای بگریزد و از اینجا دور شود و ان ها را ب حال خود بگذارد و ان ها اورا فراموش کنند.چه بسا لازم بود ک فراموشش کنند حتی بهتر بود که اصلا او را نشناخته باشند و این ها همه بیش از خوابی نبوده باشد/
من همیشع ی صندلی واسم کم بود ،کتم واسم تنگ بود ، کفشام برام کوچیک بود،ساعتم خواب میموند و من ازش جلوتر حرکت میکردم .دنیا برا من جای کوچیکیع ،احساس میکنم همع جا بستس و نمیتونم نفس بکشم، انگار همع این لحظع هارو قبلا دیدم، درختا، صدای ابشار،قورباغه ها، اونارو زمانی میبینم ک در حال مردنم/