بوف کور،صادق هدایت
میخواهم سرتاسر زندگی خودم را مانند خوشه انگور در دست بفشارم و عصاره آنرا، نه، شراب آنرا قطره قطره در گلوی خشک سایه ام مثل آب تربت بچکانم. فقط میخواهم پیش از آنکه بروم دردهایی که داشتم را روی کاغذ بیاورم. چون به این وسیله بهتر میتوانم افکار خودم را مرتب و منظم بکنم. آیا مقصودم نوشتن وصیت نامه است؟ هرگز. چون نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد. وانگهی چه چیزی روی زمین میتواند برایم کوچکترین ارزش را داشته باشد. آنچه که زندگی بوده است، از دست داده ام. گذاشتم و خودم خواستم که از دست برود. بعد از آنکه من رفتم به درک که کسی کاغذ پاره های مرا بخواند، میخواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند. من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده است، مینویسم. من محتاجم. بیش از پیش محتاجم که افکار خودم را به موجود خیالی خودم، به سایه خودم ارتباط بدهم. سایه ای که روی دیوار خم شده و مثل این است که آنچه که مینویسم به دقت میخواند و می بلعد. این سایه حتما بهتر از من میفهمد. فقط با سایه خودم خوب میتوانم حرف بزنم. اوست که مرا وادار به حرف زدن میکند. فقط او میتواند مرا بشناسد. او حتما میفهمد. میخواهم به او بگویم: این زندگی من است. من سعی خواهم کرد که این خوشه را بفشارم ولی آیا در آن کمتری اثری از حقیقت وجود خواهد داشت یا نه؟ این را دیگر نمیدانم