بچه ها،من دوروزه اومدم خونه مامانم اینا چون شوهرم خونه نبودمادرشوهرمم چون هیچوقت بهم زنگ نمیزنه من ازلجبازی زنگ نمیزنم بهش،این دوروز ب شوهرمم زنگ زده بود ولی من ن،دیروز خواهرشوهرموشوهرش تصادف میکنن،مادرشوهره ن بمن میگه ن ب پسرش خواهر شوهرام ک قربونشون برم دوساله عروششونم یبار نشده زنگ بزنن اگ من بزنم همونه،حالا ازاین قصیه ن من خبر دارم ن شوهرم ولی مادرشوهرم ب دختر بزرگه و دامادش زنگ میزنه و خبرمیده ک بیان جمع شن برن خونه خواهرشوهری ک تصادف کرده بازهم بمن چیزی نگفتن،شوهرم غروبی اومدزنگ زدگفت بیام دنبالت گفتم ن دیشب حالم بدبودنخوابیدم امروزم کلا ناخوش بودم ی روز دیگ بمونم بعدمیای ،گفت باشه خیلیم خوب بود باهام،ساعت ده یهوزنگ زد گف من رفتم خونه مامان اینا اماده بودن ک بریم خونه ابجیم سرسلامتی،منم خبرنداشتم بخداالان بهم گفتن
منک اینوشنیدم چیزی نگفتم امابعدش ب شوهرم اس دادم ک ازاین ب بعدازم نخواه بیام خونه مامانت اینا یا با مامانت جایی برم چون مامانت منوادم حساب نکردو جایی ک حتما باید میومدم تا بقیه فکره بد نکنن راجبم منونبرد اونوقت من باز بیام پیشش،بنظرتون چیکار کنم