من. وقتی پسرم بدنیا اومد شب و روز گریه میکرد دکتر هم میگفت سالمه تا مرز دیوانگی پیش رفتم،،،مادربزرگم رفت از یه دعانویس دعا گرفت تا بچه آروم بشه،،،دعا رو که آوردیم تو خونه همون شب گریه های بچه هزاربار بدتر شد دعا رو گذاشتم تو حیاط از همون شب احساس کردم یکی تو خونه ما هست یه مرد،،،
مخصوصا که پسرم بعضی وقتا انگار داشت با کسی بازی میکرد که ما نمیدیدیمش،،،،،خیلی ترسناک بود دعا رو کلا از خونه دور کردم قران خوندم دیگه چند وقته حس میکنم رفته