
اخرین تیکه مونده به ساندویچمو گاز زدم و نایلون حاوی کاغذ پیچیده شده دورش را انداختم توی سطل زباله گوش پارک و کمی از دوغ را نوشیدم و خیره بودم به تاکسی های زرد رنگ و ماشین های شخصی و عمومی و ازدحام مردمی که گاه ارام و گاه با عجله پا تند میکردند از کنار پارک میگذشتند همینجور که مشغول جویدن و دید زدن ادم ها بودم یهو یکی کنارم نشست مات فقط نگاهش کردم بنظرم توی اون پیراهن مردونه مشکی که استیناشو تا ارنج بالا زده بود و بازوهای تنومندشو به نمایش گذاشته بود و ان موهای به یکطرف هل داده زیادی جذاب شده بود
یه تای ابروهامو بالا دادم و گفتم:شما از این طرفا جناب مشکی پوش
خندید و گفت انالیزتون تموم شد دماغ فلفلی ؟پسند شدم؟
لپمو از داخل گاز گرفتم و کف دستمو کمی به چپ و کنی به راست مایل کردم و گفتم :هی بگی نگی ،میشه یه نگاه گذرا بهت انداخت
قهقهه زد و بینیمو گرفت بین دوتا انگشتش و فشاری وارد کرد که نالیدم و گفتم :یعنی همیشه در حال ازار رسوندن به منی اه
نیشش تا بنا گوش باز شد و ارنج دست راستشو به نیمکت تکیه داد و به چشمام دقیق شد
دستی به بینیم کشیدم و گفتم چیه خب؟
صداشو بم کرد و گفت تا حالا بهت گفتم چشمات مثل دریاست؟
گفتم من که چشمام ابی نیست
گفت دریا فقط ابیه؟صفات دیگه ای نداره؟
خندیدم و مشغول زیر و رو کردن محتویات توی کیف دستی ام شدم و گفتم فاز فلسفیت گل کرد باز؟من زیادی خنگم برای این حرفا
اروم دستشو گرفت زیر چونم و به سمت خودش برگروند و دقیقا همونجا سوخت
چرا نمیزاشت ازش فرار کنم؟
گفت:خیلی ارامش داری ،ادم دائم میخواد بشینه کنارت و بهت گوش بده،خیلی ساکتی اما حتی سکوتتم بوی حرف میده ،همش مرحم میشی برای زخم بقیه ،گوش میشی ،زندگی میبخشی اما پذیرای هیچکدوم از جانب بقیه نمیشی
سکوت کرد و سر گرفتم پایین ادامه داد
گاهیم تو سکوتت ادمو میکِشی تو دل خودت و یجوری که ادم هی میخواد بیشتر سمتت بیاد ،یوقتم اینقدر بی رحم میشی که ادمو غرق زیبایی خودت میکنی...
دروغ بود اگه میگفتم حال مساعدی داشتم ،تب اونم توی هوای تیرماه خیلی چیز عجیبی بود بنظرم و من داشتم ذوب میشدم
خواستم چیزی بگم که گفت
برای همینه که شبیه دریایی،تو اینقدر زیبایی که نیازی به چشمای ابی نداری
سرشو کمی بیشتر به سمتم خم کرد و نفس عمیقی کشید و گفت:حتی بوی دریا میدی
ژینانوشت