یه مردی زنشو اذییت میکرده اصلا هم به حساب کتاب اعتقاد نداشته
زن هم به هیچ کس نمیگفته همیشه میگفته واگذار میکنم به خدا
بعد میمیره یه گرگ خیلی وحشتناک اومده بوده گفته بود من همون اذییت هایی هستم که به فریبا کردی
بعد دیگه خیلی التماس میکنن به شرط اینکه برگرده برای بقیه تعریف کنه خدا میزاره بیاد جبران کنه