بچه ها نکه بگم حسودیم میشه ها نه
موضوع اینکه یه دختر میشناسم که پدرش اخوند است خود دختره تو شهرما ازدواج کرده اونم با پولدارای شهرمون خودشون مال یه شهر دیگه نسبتا نزدیک به شهرماهستند بعد دختره انقد کلاس میزاره تو دانشگاه میگفت واسه شوهرم اینوگرفتم اونو گرفتم قراره اینو بگیرم مادرشوهرم اله بله اینوگفته اونوگفته خلاصه ک خیلی کلاس میزاره اصلا تصوراتم از این دختر و آخوندها بهم ریخت هیچوقت فکرنمیکردم اینطور باشه توتصورم دختر نجیب تری بود ولی نه میدونی رعایت نمیکرد ک یکی مجرده بابا انقد از خوشی هات نگو خودشو میگرفت
ذهنم درگیره والله