هفته پیش داشتم تلفنی صحبت میکردم با مادرم ،،،،شوهرم از اون ور سلام رسوند به مامانم منم برای حفظ حرمت گفتم مامانم سلام میرسونه مامانم اونجا منو رگباری دعوا کرد که چرا سلام میرسونی و فلان منم ناراحت شدم یه هفته اس زنگ نزده بخدا در حالی که میمیره برای برادرم. هیچ وقت منو دوست نداشتن هیچکدومشون تو دلم پر کینه است پر از حس بد به همه بخدا واسه عروسش یعنی زن برادرم هر روز سبزی میخرت و خرید میکنن برای ما هیج کار البته انتظاری ندارم ولی خب محبته عروسمون اینجا حس غربت نداره که من بخدا دارم دعا کنید ما از این شهر بریم نبینمشون دیگه