نمیدونم چرا یاد گذشته ها افتادم...دلم میخواد با کسی درد و دل کنم...نمیدونم دقیقا چی دلم میخواد...دوست دارم برگردم به عقب یا نه....این روزا خیلی عجیب شدم ..شبا تا صبح بیدار میمونم و تمام روزهای پشت سرم رو مرور میکنم... من دختر یه خانواده ی چهار نفره بودم..مامانم نه اینکه از لحاظ فرهنگی و اینا بالا بود که فقط دوتا بچه آورد..نه اتفاقا همیشه احساس میکرد که زن بی عرضه ایه که نتوانسته زیاد بچه بیاره ...ولی خب قسمت این بود که بعد چند سال دکتر و نذر و نیاز من و داداشم رو از خدا بگیره...روزگارمون بد نبود تا اینکه بابام و داداشم رو تو یه تصادف از دست دادم...بابام راننده ی ماشین سنگین بود و وقتی به شهرهای خوش آب و هوا میرفت داداش نوجوانم رو هم با خودش میبرد...من و مامانم خیلی تنها شدیم...ولی سعی کردیم قوی باشیم و به زندگی برگردیم...سال دوم دانشگاه بودم که مادر م رو هم بر اثر ایست قلبی از دست دادم....تنهایی خیلی سخت بود خیلی سخت..چه روزهای غم انگیز بود...چه دنیای پوچی داشتم اون روزها...وای من ...وای من..