بچه ها شوهرم همش دنبال بهونس دعوا راه بندازه داشتم افطارو آماده میکردم اون خواب بود بچم پاشد گریه کرد تویه اتاق دیگه منم چون نزدیک اذان بود یه کم معطل کردم نرفتم آرومش کنم شوهرم گفت بچه خودشو کشت گفتم دارم افطار آماده میکنم گفت لعنت به اذان لعنت به چایی وقتی بچه گریه میکنه دم افطار اشکمو درآورد خولی