یماهه عروسی کردم شوهرم خیلی دوستم داره بیشتر از خودش..چند روز گیر داده بود ب بازی جنگی صداشم کم نمیکردم منم سردرد گرفته بودم بعد امشب داداش زنگ زد بیا بازی انلاین دوباره منم فقط از دور گفتم خب سرم درد میکنه همش بازی یهو گفت کثافت بیشعور ساکتشو یوخت فکر میکنن راجب اونا حرف میزنی تو ک خبر مرگت تو اون اتاقی منم گفتم کثافت بیشعور خودتی بعد یهو اومد سمت اتاق شروع کرد ب هل دادنم ک حرف زدن دستش و گذاشت رو دهنم میگفت حرف نزد داشت اذیتم میکرد اروم زدم تو گوشش گفتم نکن ول کن بعد نامردی نکرد برگشت محکم زد تو گوشم زدم زیر گریه و هلش میدادم و ازش بدم میاد اونم منو میکشید میبرد تو اتاق میگفت اروم همه فهمیدن اومدیم تو اتاق میگفت گریه نکن همسایه میفهمه زشته منم بلند گریه میکرد دوبار پشت سر هم زد تو گوشم صورتم بیحس شده بود اصن صداش زدم گفتم منما منو میزنی گفت عصبیم کردی بلند گریه نکن خیلی دلم شکست نمیتونم دردم و ب خانوادم بگم مامانم غصش میشه جز من بچه دیگه ای نداره نمیخام ناراحتش کنم مجبورم اینجا بگم