میخام شما بهم بگید که چی بهش بگم و چطوری راهنماییش کنم قضاوت نکنید فقط بهم بگید چیکار کنم
دوستم 26 سالشه توی 17 - 18 سالگی از پسر همسایه شون چشمی خوشش میاد و باهاش ازدواج میکنه (خانواده دوستن زیاد موافق نبودن و عملا دیگه راه برگشت براش نبودع) و گویا همسرش اون اوایل که عقد میکنه درگیر رابطه با یه دختر دیگه بوده که اینو هی زده میکرده و میگفته تو رو نمیخام اونو میخام و این حرفا دوستم پزشکی قبول میشه و انگار یهو ورق برمیگرده بهش ولی این دیگه دلش صاف نمیشه با همسرش ولی کاری هم نمیکنه میشینه به درس خوندن
تا اینکه چندوقت پیش بهم گفت میره تو گروه ها و میخاد حرصش رو اینجوری سر پسرا خالی کنه و اذیت شون میکنه هرچی بهش میگم شان تو نیست و این گوشش بدهکار نیست
خلاصه سال 98 با پسری اشنا میشه ک به گفته خودش کلی اذیتش کرده و اصلا هیچی از خودش بهش نگفته و تا میتونسته دلش رو شکسته ولی خب دوست منم یواش یواش از پسره خوشش میاد اون پسره روحش هم از هیچی خبر نداشته و اوایل اشنایی گویا به خانواده اش گفته با دختر خانومی در ارتباطه تا دوست منم رابطه رو حقیقی کنه اینم تا دیده پسره اینقدر درگیره بدتر باهاش برخورد میکرده خلاصه هربلایی سرش خاسته اورده منم رفته بودم گروهه پسره اصلا افسرده شده بود اینم دیگه با پسره یواش یواش بهتر برخورد میکنه تا روزی که بهش میگه متاهله من از بعدشون خبر ندارم ولی گفت هر از گاهی با هم حرف میزنند حال دوستمو میبینم که خوب نیستش همش فکر اونه پسره هم میاد تو گروه فقط همونجا هستش.
وقتی حال دوستم رو میبینیم دلم میخاد کمکش کنم ولی نمیدونم چی بگم بهش
کلی بهش گفتم اشتباه کردی از روز اول اشتباه کردی ولی خب الان چیکار کنم چی بهشون بگم