دیروز با جاریم رفتیم تا برای دخترش لباس بخریم
چون تولدش نزدیکه و قراره ببرنش آتلیه
منم شلوار لی پوشیده بودم و مانتوی آبی نفتی که از پست چاک داره
همسرم وقتی اومدم دید لباسام رو تخته گف اینارو پوشیده بودی منم گفتم آره
از دیشب یعنی کفرم رو در اورده
شب رفت تو اتاق بخوابه منم رفتم پیشش
از لجبازی اومدتو پزیرایی دراز کشید
منم باز اومدم کنارش بغلش کردم ولی محل نداد دیدم حوصلم سر رفته گوشیمو باز کردم عکسامو نگا میکردم با پاشد رفت اتاق منم همونجا خوابیدم تا وقت سحری
بیدار شدم سحریم و خوردم دیدم تو پذیرایی نمیتونم بخوابم همجا تاریکه ترسیدم رفتم تو اتاق کنارش که از لبجبازی بازرف پزیرایی😒مسخره
حالا ظهرم داداشم اومده بود خونم تا بهش ریاضی یاد بدم برای داداشم و همسر نهار پختم و سالاد خرد کردم داداشم خورد ولی همسرم نخورد همسرم روزه نمیگیره سوال نکتید در این مورد
پرسیدم چرا نمیخوری گفت بیرون خوردم!
منم بش گفتم اگه بیرون نهار خورده باشی مدیون منی که برات وقت گذاشتم با زبون روزه نهار پختم
الانم رفته سر کار چیکار کنم واقعا اعصابم این هنه لجبازی رو نمیکشه!