چند سال قبل یه دوست خیلی صمیمی داشتم.. شاید صمیمی ترین..انقدر به هم نزدیک و مرهم درد و محرم اسرار هم بودیم که هیچوقت حتی فکرشم نمیکردیم یه روز میتونه تموم بشه اون رفاقت که هر لحظه ش قشنگ و پر از محبت بود.. من همیشه یکم لجباز تر بودم،اونم پایه ی لجبازیام بود و همیشه میدونستم اگه ناز کنم خریدارشه.. عین خواهر بود برام...بنای دوستیمون یه اتفاق عجیب بود که میتونست باعث دشمنی بشه اما انقدر به هم شبیه بودیم که ازش رفاقت ساختیم..اما بعد ها اون اتفاق مثل یه زخم عمیق و کهنه از داخل عفونی شد.. هرچقدر خواستیم درستش کنیم نشد.. و من نقش مهمی تو اون نشدن داشتم و بی پروا پسش زدم.. بالاخره رشته ی اون رفاقت از هم گسست.. اولش فک میکردم بهترین کارو کردم.. اما خیلی نگذشت که حجم دلتنگی و پشیمونی بهم غالب شد.. بعدها دنبالش گشتم ..خیلی..حتی تا همین هفته ی قبل.. ولی پیداش نکردم.. نمیدونم کجاست ... بعد دوسال شاید فراموشم کرده باشه.. ولی من هنوز حسرت مکالمه ی آخرو میخورم که چجوری حرمتها شکست... دیگه پیداش نکردم ... (یه شهر دیگه زندگی میکرد و از هم دور بودیم)..
قدر صمیمیاتونو بدونید 😊