شازده کوچولو بار ديگر به تماشاي گلها رفت و به آنها گفت:
شما سر سوزني به گل من نميمانيد..و هنوز هيچي نيستيد.
نه کسي شما را اهلي کرده، نه شما کسي را.
خوشگليد، اما خالي هستيد. برايتان نميشود مُرد.
گفتگو ندارد که گل من را هم فلان رهگذر ببيند مثل شما.
اما او به تنهايي از همهي شما سر است. چون فقط اوست که آبش دادهام. چون فقط اوست که زير حبابش گذاشتهام. چون فقط اوست که پاي گلهگذاري يا خودنمايي و حتي گاهي پاي بُغ کردن و هيچ نگفتنهايش نشستهام..چون او گل من است.
شازده کوچولو ميگفت:
گل من گاهي بداخلاق و کمحوصله و مغرور بود...
امّا...
ماندني بود.
اين بودنش بود که او را تبديل به گل من کرده بود.
تو مسؤول آن چيزي ميشوي که اهليش کردهاي. تو مسؤول گلت هستي.
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند: من مسؤول گلم هستم...
💖🌹💖