همونجور که مشغول گوش دادن به فایلای صوتیم بودم
دستاشو پیچ داد به ماگ حاوی قهوه اشو و گفت:شده؟
همونجور که دراز کشیده بودم رو کاناپه ،کوسنو زیر سرم تنظیم کردم و گفتم:چی شده؟
نگاهشو دزدید و چند تا تار موهاشو طبق عادت زد کنار گوشش و اروم تر و با صدای لرزونی گفت :که گاهی حس کنی داری خفه میشی
پوزخندی زدم و چشم دوختم به صفحه گوشیم و گفتم :اره
نگاهش روم سنگین شد که عینک مطالعه امو گذاشتم رو پیشونیمو و گفتم :یه بار که داشتم پسته میخوردم پوستش پرید تو گلوم و داشتم خفه میشدم ،چشمامم سیاهی رفته بود
دوباره عینکمو دادم پایین و گردن صاف کردم و نگاهمو دوختم به گوشیم
درکل تجربه سختی بود
انگار ناامید شد ازم و سر انداخت پایین و پاشد و رفت کنار پنجره ،از بغل چشم میپاییدمش!
طاقت نیاورد و پچ زد :گاهی وقتا حس میکنم یه چیزی و گلوم گیر کرده و مانع از درست نفس کشیدنم میشه،یا انگار یکی وسط یه دعوا دست انداخته بیخ گلوم و میخواد بمیرم
با برگ پتوس های لب پنجره ور رفت و گفت:چمیدونم مثل این میمونه یه عالمه پیچک بپیچه دور یه درخت که اصلا بهش ربطی نداره ،میدونی گاهی حس میکنم کلی حرفای نزده میشینه سر دلم
برگشت سمتم و گفت :اما اینقدر این خفگی و حس سنگینی رو قفسه ی سینم زیاده که حس میکنم حرفای نزده یه میلیون ادم سر دلمه
حرفاش بوی گلگی میداد و این اخطار بود
گفتم:باعثش منم؟!
بغضش ترکید و فهمیدم دیگه خبری از اون ادم چموش و سمج و پرتکبر خبری نیست
اب از سر ادم بگذره اینجور میشه مگه نه؟
پاشدم و رفتم سمتش و گفتم:من کار بدی کردم؟
نگاه خیس و ملتهب و قرمزشو دوخت بهم و سر انداختم پایین و نالید :تو قلبت برای من جا هست؟
گفتم:خب اندازه ی یه گاو جا نداره اما چه کنم دیگه جات میدم
پوقی زد زیر خنده و میونش بدتر گریه کرد و قلبم ترک خورد و محکم بغلش کردم و بنظرم این روزا بی جنبه ترین قلب دنیارو داشتم
گفت:هستی و دلتنگتم ،نباشی میمیرم
ببخش که این همه میخوامت و اذیتت میکنه
هیسی گفتم و لب زدم:تو قلب منی
محکم تر پناه برد به اغوشم و بنظرم ما حتی از نبات توی چایی هم قشنگ تر حل میشیم
ژینانوشت