من چهارده سیزده سالم بود فهمیدم از پسر دایی مامانم که دو سال از خودم کوچیک تره خوشم میاد .. البته با هم بزرگ شده بودیم همبازی بچگیم بود یه بار از دهنم در رفت بهش گفتم من دوستت دارم بیا با هم دوست شیم ..دوست شدیم بعد رفته رفته کار رسید به بوسه و لب گرفتن.. بعد یهو چی شد بهم زدیم بزرگ شدیم ... الان هر موقع می بینمش اب میشم از خجالت 😭😭😭 امروز حالم بده سر رد شدن از آزمون شهری هی خاطرات بد دارن جلو چشمام رژه میرن