سلام امروز ساعتای 12 اینا به خونمون زنگ زدش و خاست با هم حرف بزنیم و موافقت مادرمو گرفت ک دم در خونه باهاش حرف بزنم
نیم ساعت پیش اومدش
خلاصه چیزی که گفت این دو روز آرامش نداشته همش درگیر فکر و خیال بوده و ذهنش بهم ریخته همش تشکر میکرد بابت صداقتی که داشتم و هرچقدر خاستم خودمو توجیح کنم که این روزا روابط عادی هستش ولی نتونستم نمیتونم تضمینی بدم ک فردا روزی باهاش چطور برخورد میکنم
گفت خانواده ام قراره فردا تماس بگیرن برای جواب نهایی تون خواستم بهتون احترام بزارم و بیام شما جواب منفی بدید و اینا (میخواستم بگم بهش خاک تو سرت حداقل فرصت اشنایی به خودمون میدادی گاو قشنگ حرصی شده بودم)
احتمالا خیلی داستانم رو نمیدونند اینجا بگم ک نرن داخل تاپیکا
پسره 26 سالش بود مهندس بود تو صداوسیما کار میکرد و بچه طلاق بودش
خودمم 21 و دانشجوی فرهنگیان
الان حالم بدک نیست ولی خب انشالله هرچی خیر هستش پیش بیاد