من ۱۹ سالمه نزدیک یه ماهه نامزد کردم با کسی که کاملا غریبه بود و نمی شناختمش یه نامزدی کاملا سنتی بود ک نه تا حالا من دیده بودمش و نه اون منو دیده بود...
من اوایل خیلی مخالف بودم و حتی جواب رد دادیم
ولی دوباره ک اومدن خاستگاری یکم مسئله جدی تر شد و باعث شد بیشتر فکر کنم
حدود یکی دو ماه گذشت تا راضی شدم قبول کنم تو اون دو ماه یه بار اومد و با هم حرف زدیم و برای اولین بار دیدمش نظر منفی راجبش نداشتم
ولی راصی هم کامل نبودم ک حرفای مامانم یا اطرافیام روم تاثیر گذاشت و قبول کردم و برام نشون اوردن...
ولی تو این یه ماهی ک گذشته حس میکنم خیلی بهم بی توجهه بی خیالیش اعصاب نذاشته
روزای اول یکم باهم چت میکردیم که اونم در حد ده دیقه یه ربعی بیشتر نبود ک بعضی وقتا ک جواب پیاممو نمیداد و بهش میگفتم چرا جواب نمیدی میگف خستم میرم بخوابم فردا حرف میزنم و فردا هم اصلا انگار نه انگاربعد که هر چی بیشتر گذشت چت کردنمونم کمتر شد
از بس اعصابم خورد شده بود چند روز جواب پیاماشو ندادم بعد چن روز ک دوباره پیام داد باهاش حرف زدمو گفتم ک این بی توجهیت دلیل خاصی داره؟
اونم حرفی نزد ک قانعم کنه
بعدشم کاراش تکرار شد طوری ک اصن خبر نمیگرفت ازم با خانوادم در میون گذاشتم و مامانم با مامانش صحبت کردو گفت اگه قرار باشه اینطوری باشه این وصلت همینجوری نمی مونه
بعد از اینکه ب مامانش گفتن یکم بهتر شد ینی اینکه الان هر دو روزی بهم زنگ میزنه یه ساعت حرف میزنیم
ولی خیلی حس میکنم بهم توجهی نداره و دوسم نداره و چیزی ک منو متعجب میکنه اینه ک تو برخوردش وقتی باهام رو در روعه اصلا حس نمیکنم بهم توجهی نداره همین ک بهم زنگ نمیزنه و پیام نمیده یا دیر ب دیر میده خیلی عذابم میده