من هفده سالمه... چهار ماه شده با پسر خالم نامزد کردیم و بینمون محرمیت خونده شد.. از خیلی وقت پیش میدونستم دوسم داره.. و این دوست داشتن رو همه فامیلمون میدونستن.. اوایل حس خاصی نسبت بهش نداشتم... کم کم مجازی باهم چت میکردیم و بهش علاقه مند شدم... ب دست اوردن دل دختری مثه من ک قبلا با هیچ پسرری نبودم کار سختی نبود. خیلی راحت تونست با محبتاش منو وابسته خودش کنه هر چی بیشتر میگذش حسم بهش قوی تر میشد.. چن بار اومد خاستگاریم ک بابام ب شدت مخالفت کرد و میگف پسر درستی نیس... و ما ب درد هم نمیخوریم.. خاستگارای زیادی دیگ ای هم داشتم ک شایپ موقعیت بهتری هم داشتن ولی برای من فقط دلم مهم بود.. فقط چیزی ک اذیتم میکرد این بود ک میدونستم دوست دختر زیاد داشته.. ولی بهم قول داده بود بیخیال کارای گذشتش بشه ومنم باورش کردم.. بعد پنج ماه متوجه شدم ک با دوست صمیمیم ک دختر دایی من بود مجازی در ارتباط هستن وقتی فهمیدم بدجور ناراحت شدم و دعوامون شد ولی قول داد دیگ هیچوق اینکارشو تکرار نمیکنه.. و خواهش کرد ببخشمش.. چون خیلی دوسش داشتم بخشیدمش ولی کارش همیشه تو ذهنم بود و اذیتم میکرد.. بعد مدتی دوباره با هم خوب شدیم مثه اولا ومن هر روز بیشتر عاشقش میشدم هرچن ک از شخص خودش فهمیده بودم دوباره با دخترایی در ارتباط بودع.. و با هم رابطه جنسی داشتن.. راسته ک میگن عشق ادم رو کرو کور میکنه.. نمیدونم از حماقتم بود یا از عشقم بهش ک هر بار میبخشیدمش ب امید ک عوض بشه... میدونستم دوسم دارع ولی این کاراشو درک نمیکردم.. چن ماه ک گذش وقتی متوجه شدم ک دوباره ب سمت همون دوست صمیمیم برگشته واقعا از درون شکستم و قلبم خورد شد.. ب معنای واقعی له شدم.. این بار ارتباطشون فقط در حد چت نبود... بلکه باهم قرار میذاشتن و باهم رابطه چنسی داشتن.. تا چن روز واقعا افسرده شده بودم و حسه یه ادم شکست خورده رو داشتم..