من دوساله ازدواج کردم ،طبقه پایین مادرشوهرمم هی جاریم میگفت حواست باشه اینا فالگوش وایمیسن اصلا باورم نمیشد ....بخدا تا اون روز ۱۳ ب دردی خورد خسته از تفریح اومدم اخرشب رفتم دستشویی دیدم تو پله تو تاریکی یکی وایساده دیدم مادرشوهرم ب رو خودم نیاوردم ....بعد بخدا شبی دیدم یکی پشت شیشه هس دیدم باز مادرشوهرمه اصلا حوصله بحث باهاش ندرم....تا دیدمش جا خورد گفت وای خونه ای ،گفتم اره بعد خودش زد ب راه دیگه ..... بخدا نمیدونم چکار کنم ...واقعا کارش زشته