وقتی حرف میزدم فقط اون نگاهش قفل شده بود به حرکت لبام
اخرش کفری شدم و گفتم ای بابا منو بگو رو دیوار کی یادگاری مینویسم
محکم دستمو زدم به کف میز
و ادامه دادم :اصلا فهمیدی چی گفتم جناب؟
اروم لبخند زد و مرواریدای سفیدش که مثل آجرای دیوار مرتب کنار هم چیده شده بودن نمایان شد و دستامو گرفت تو دستای پهنش و گفت:محکم نزن وروجک ،دردت میگیره و باز میشینی ابغوره میگیری
حرصی پوفی کشیدم و گفتم تو هیچوقت حواست به من نیست،اصلا متوجه ای؟
دستمو بوسید و پشت دستمو به صورتش نزدیک کرد و ته ریشش عجیب وسوسم کرد که لمسش کنم و گفت حواسم بهته عمر من اما تا وقتی حرف میزنی مدام به این فکر میکنم که چقدر صدات برام ارامش بخشه
تقصیر من چیه که وقتی میبینمت گم میشم تو اون ارامش ته نشین شده وجودت؟
ژینانوشت