گاهی در پرتگاه زندگی افرادی می ایند که باعث میشوند که وقتی نگاهت را به زیر پاهایت می اندازی نلرزی و وحشت در دلت راه نیاندازی ،نگاهتان که در هم مانند بندی گره میخورد اتشی را شعله ور میکند که یک دریا نیز نمی تواند ان را خاموش کند و در همان حین که لبهای انحنای خفیفی به سمت چپ بر میدارد تو را در خلسه ی شیرینی فرو میبرد که گویا تمام ان مسیر را بر روی خط لبخند او برمیداری
و دستان تنومندش که بر روی شانه هایت میپیچد برایت خانه ای امن میشود که میتوانی در هوای سرد زمستانی لم بدهی و پاهایت را دراز کنی و چند جرعه قهوه بنوشی
میدانی بعضی ها کوه اند ،کوهی که میشود سالها به ان ها تکیه کرد
یا مانند هوای تمیزی اند که میشود به اسانی ان را نفس کشید
و تو ان بعضی ها هستی برایم
ژینانوشت