یه روز یکی ازم پرسید که چرا دوسش دارم
منم گفتم
شما یه اتاق تاریک و بدون در و پنجره رو تصور کن که حتی نور و اکسیژن کافی نداره برای نفس کشیدن و زنده موندن،دنیای من اینجور بود ،دورم فقط چیده شده بودو با دنیای بیرون از دنیای خودم بیگانه بودم،حالا فکر کن یهو یکی اومد اول یه روزنه ایجاد کرد بعد برام در و پنجره گذاشت حتی گل و گیاهم کاشت
دوسش دارم چون
اون نورِ توی زندگی من
ژینانوشت