ما جفتمون از خانواده هامون خيلي دلمون پره خيلي اذيتمون كردن و ميكنن
سر همين جريان و چيزايي ك شوهرم با چشم خودش ديد از مادرش خيلي پشتم درمياد
با اينكه تو دوران مجرديش هيچوقت كمك نميكرد تو خونه ديشب چون من يكم بيحال بودم و كمردرد داشتم جلو همه پاميشد پا ب پاي من كار ميكرد ميومد اشپزخونه بهم سرميزد
تازه از قصد هم بمن نگفته بود زودتر برم خونه مادرش ميدونست دوس ندارم اينكارارو واسشون بكنم
تو اين جور مواقع تفريحي باشه مسافرتي باشه ديگه الكي بهش ميگه سركارم
يا اگه تعطيل باشه تو خونه بهشون نميگه به محض اينكه بفهمن شوهرم خونست هي ميگن بياين خونه ما
مام مجبوريم همه چيو پنهون كنيم ازشون
حتي شوهرم نميگه چقد حقوق ميگيره در اين حد دخالت ميكنن