مگیم خدایی نکرده چون دوس ندارم هیچکیس به حال و روز من بیوفته
من با وجود سن کم چهار سال بچه دار نشدم و مشکل از من بود خیلی عذاب میکشیدم ولی شوهرم هیچ وقت حرف ناراحت کننده بهم نزد یا وقتی من ناراحت شدم میگفت تا اخرش باهاتم همه جوره
خلاصه من بااون همه دوا درمان و دکتر رفتن باردار شدم
ولی شوهرم اصلا خوشحال نشد از اون به بعد هرروز بیشتر از دیروز ازم فاصله گرفت اون سرد شد من سرد تر
خلاصه یه بارتو سه ماه بارداری بهش شک کردم دیدم درست سه ماهه با یه دختر چت میکرد بهش گفتم به غلط کردن افتاد بخشیدمش
دوباره تو ۶ماهگی رفت با دوستاش مسافرت با وجود مخالفت شدید من ، اونجا هم با یه دختر دوست شده بودفهمیدم وباز بخشیدمش بخاطر پسرم 😔
بعد رفتیم سونو گفت بچه مشکوک به میکروسفالیه دنیا رو سرم خراب شد تو نت خونده بودم که میکروسفالی چیه
اخه قبلا هم دور سرش کم رشد کرده بود که دکترم گفت مشکلی نیست
خلاصه رفتیم دکترا و سونوهای دیگه و همشون متاسفانه تایید کردن تصمیم گرفتیم سقط کنیم با اصرار شدید شوهرم
ولی نشد که نشد هرراهی رفتیم به بن بست خوردیم
گفتن ژنتیکیه و احتمال زیاد تو بارداری های دیگم هم اتفاق میوفته
نگه داشتیم بچه رو و توکل کردیم به خدا
یک و نیم ماه بعد اون بچم به دنیا اومد ۱۴ساعت بعد از زجر هایی که کشیدم بچم به دنیا اومد پرستارا اصلا بهم توجه نکردن
وقتی به دنیا اومد شنیدم پرستاره به اون یکی میگفت زیادم ترسناک نبود فلانی(همکارش) بهم میگفت بچه اونو در نیارین سرش کوچیکه نگو بخاطر این بهم توجه نمیکردن چون بچم به نظرشون ترسناک بوده😔
بخاطر اینکه بچمو دیر دراوردن مکونیوم رفته بود تو ریه اش ، تو حال خودم نبودم گفتم بچه سالمه مگه نه؟نشون داد گفت ببین پیشونیش عقبه سرش کوچیکه چرا سقطش نکرده بودی اخه
دیگه بعدش یادم نمیاد خوابیده بودم بیدار شدم نگاه کردم بچم نبود گفتم بچم کو گفتن بردنش NICUگفتم کی میارن گفتن معلوم نیست تو خیال خودم میگفتم تا فردا میارن باهم برمیگردیم خونه
ولی فرداش جای دیگه انتقال دادن وضعش خیلی خراب بوده منم مرخص کردن رفتم خوبه ده روز بدون پسرم بودم شوهرم اصلا بهم محل نمیداد هرروز میرفتیم شهردیگه و به پسرم سر میزدم خلاصه روز دهم گفتن تو هم باید بمونی پیشش موندم هشت روز هم من موندم اون هشت روز برام هشت سال گذشت از بدترین روزای عمرم تو شهر غریب با یه بچه مریض تک و تنها یه ناامیدی بزرگ، یه روز بردنش سونوی مغزی که گفتن اژنری کورپوس کالوزوم هست این حرف مردم هم که میگفتن چرا سقط نکردی اتیش به جونم میزد
بعد ۱۸,روز مرخص شدیم ولی شوهرم بدتراز قبل شده بود نه به بچه توجه میکرد نه به من ،
درحالی که من بیشتر از هرچیزی به توجه اون نیاز داشتم تا خوب شم
رفیق بازیش بیشتر شده بود خونه دیر میومد عرق رو یه روز درمیون میخورد قلیون روزی بیشتر از چهارتا، من با هیچکدوم مشکل نداشتم من فقط نیاز به توجه داشتم
چند بار خواستم جدا شم خانواده ها نذاشتن
خلاصه الان بهترنشده که هبچ بدتر شده هر چی هم میشه میگه ازت بدم میاد به زور نگهت نداشتم
اصلا ادم حسابم نمیکنه کسی که یه روز دیوونم بود😔
دیگه نمیدونم باید چیکار کنم ...